آرادآراد، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 2 روز سن داره

زیباترین هدیه آسمانی آراد

به دنیا اومدن تو و....

1392/7/18 22:46
نویسنده : مامان الی
819 بازدید
اشتراک گذاری

آراد کوچولو چند روز بیشتر باقی نمونده بود تا تو رو ببینم و تو هم که اصلا نمیذاشتی من

بخوابم واقعا چند روز نخوابیدم از بس تکون میخوردی  البته منم گرمایی شده بو دم خاله هات

و بابا وسایل اتاقت رو چیدن  و تو جشنی به نام سیسمونی نداشتی چون مامان و بابا  معتقد

به این مراسم ها نیستن .دکترت رفته بود مسافرت و دکترت رو عوض کردیم اونم برای این که

چند تا عمل تو روز 2 خرداد داشت وقت به دنیا اومدنت رو گذاشت همون روز، قبل عمل رفتیم

بیمارستان و سلامت شما چک شد نمیدونی چه حالی داشتم فرداش تو میومدی و من

هیچی درباره بچه داری نمیدونستم و فقط اطلاعاتم در حد خوندن کتاب من وکودک من و

مطالب یه سایت  بود . دلم میخواست مامانم  بود،احساس تنهایی میکردم خلاصه مامانت

تو بیمارستان آروم گریه کرد .مامانت اون شب هم نتونست بخوابه از استرس از این که فردا

چی میشه ساعت 6 صبح پا شد و کاراش رو کرد، بعد کمی آرایش کرد ،

خاله الهه هم اونجا بود از اون خواستم از ما عکس بگیره برای آخرین بار چون چند ساعت

دیگه به دنیا میومدی و زندگی مستقلت رو شروع میکردی .عکسو گرفتیمو با بابا و خاله

رفتیم بیمارستان خاله الهه هم دوربینشو برداشت و شروع کرد به مصاحبه با مامان و کلی

خندیدیم چند تا خانم دیگه هم تو اتاقمون بودن که زودتر از ما اومده بودن که مامانو زودتر از

اونا صدا کردن و تو اتاق عمل تو خواب و بیداری بودم که با صدای گریه  قشنگت چشمامو باز

کردم و دستیار جراح تو رو کنارم آورد و گفت اینم از پسر خوشگلت تو هم که انگار از خواب

بیدارت کرده  بودن اخم کرده بودی و به من نگاه میکردی منم پیشونیت رو بوسیدم و بردنت

برای اندازه گیری  وزن و بقیه کارها ،ما رو بردن ریکاوری و عمه نسرینت اومد و زد زیر گریه خاله

الهه هم اومد برات لباسات رو اورده بود داشتن میبردنمون داخل بخش که بابا هم اومد و گفت

چه پسر نازی خیلی خوشحال بود . تو گشنت بود و  انگشتات رو میخوردی اما  نمیتونستم

درست سیرت کنم . خاله هات و عمه هات اومدن دیدنمون و شب خاله الهه و عمه نسرین

موندن کنارمون روز بعد وقتی واکسنت رو زدن مرخص شدیم و رفتیم خونه بابا برای ورودت

به خونه گوسفند قربانی کرد هنوز نیم ساعت از اومدنمون به خونه نگذشته بود که تو

 نمیتونستی شیر بخوری و جیغ زدی و رنگت سیاه شد همه ترسیدیم بابا و خاله الهه وعمه

نسرین بردنت دکتر و باز من و تو برگشتیم بیمارستان بخش نوزادان .

به یکی از پاهات آنژی کت زدن و سرم گلوکز تزریق کردن من فکرمیکنم اثر داروی بیحسی

بود که تو نمیتونستی خوب شیر بخوری البته منم وارد نبودم تا صبحش نخوابیدم و مراقبت

بودم  و خدا رو شکر میکردم مثل نوزادهای اونجا زردی نداری .با راهنمایی مسئولین بهداشت

موفق شدم مشکلمون رو حل کنم و بعد از 2 هفته همه چی افتاد رو قلطک خدا عمه هات رو 

خیر بده حواسشون به ما بود از خاله الهه هم ممنونم با این که مجرده و تجربه نداشت

روزهای اول کنارم بود . روزها و شبهای سختی بود  مامان درد داشت و بابا هم که برات

پرستار گرفته بوداما مامان نخواست اونا بمونن (به دلیل رعایت نکردن بهداشت و تنبل بودن

البته  ) فامیلها به دیدنت میومدن و برات کادو میوردن دستشون درد نکنه .

برای مامان اولین ماهها خیلی سخت گذشت آخه تو مدام دل درد داشتی و مامان تقریبا

هیچی نمیخورد هر کسی یه چیزی میگفت اینو نخور گرمه بچه گرمی میاره اونو نخور بچه

دلش درد میگیره اینو بده به بچه دل دردش خوب میشه نمیدونم اعصابم از این مسائل 

به هم میریخت از اینکه من میخواستم با نظر دکتر ها پیش برم اما بگذریم ... گذشت اون دوران

و تو 4 ماهگی دل دردات خوب شد .

بیخود نیست میگن بهشت زیر پای مادران هست  من وقتی خودم مامان شدم فهمیدم مامان

خدابیامرزم چه قدر برامون زحمت کشیده ای کاش زنده بود تا دستاشو میبوسیدم و ازش به

خاطر زحماتش تشکر میکردم آراد عزیزم میخام بهت بگم که مامان الهامت تا به حال  مامانی

به دلسوزی و فداکاری مامان پروین ندیده اینو به خاطر این نمیگه چون اون الان بین ما نیست 

فقط به این خاطر که اون واقعا همینطور بود و اون بهترینه میدونم تو رو هم از ته دل دوست داره

مامان پروین هر کجا هستی خوش باشی ما به یادتیم 

 

 Gifs Animés anges 99اولین عکس آراد بعد از متولد شدن در بیمارستانGifs Animés anges 99

اولین عکس بعد از تولد در بیمارستان

  

پسندها (5)

نظرات (0)